سطر های دلنشین

سایت شخصی سجاد پورجعفری

محمد علی بهمنی

امشب غزل! مرا به هوایی دگر ببر
 تا هر کجا که می بردت بال و پر ببر

تا ناکجا ببر که هنوزم نبرده ای
 این بارم از زمین و زمان دورتر ببر

اینجا برای گم شدن از خویش کوچک است
 جایی که گم شوم دگر از هر نظر ببر

آرامشی دوباره مرا رنج می دهد
 مگذار در غذابم و سوی خطر ببر

دارد دهان زخم دلم بسته میشود
 بازش به میهمانی آن نیشتر ببر

خود را غزل، به بال تو دیگر سپرده ام
 هرجا که دوست داری ام امشب ببر ببر
 
استاد محمد علی بهمنی
محمد علی بهمنی
واقعا یکی از بهترین های دنیای ادبیات
درضمن دوستان به زودی فایل های صوتی و تصویری 
از کل برنامه ها و دیدار ها با اساتید 
و برجسته های ادبیات 
رو به منتخب برای شما قرار خواهم داد !

شعری عاشقانه

ای کاش شبی صدای پا می آمد

یا اینکه صدای آشنا می امد

ای کاش شبی میان دلتنگی ها

بانوی غزل به سمت ما می آمد 


ماه


فاضل نظری

سلام حالتون چطوره ؟ 
امروز با یه گزارش و حاشیه هایی در خدمت تونیم.. 
 غزل های این شاعر نامی رو خیلی دوست دارم  
و دوست داشتم یه روزی ببینمش و بتونم باهاش صحبتی داشته باشم ..
 
او متولد سال 58 در شهر خمین است 
غزل مینویسه و پنج اثر از خود به چاپ رسانده 
استاد دانشگاه تهران  
و کتاب وی در سال 87 برگزیده و تقدیر شد .. 
دوست دار استاد فاضل نظری هستیم
 
و
 
در ادامه با وی اشناخواهیم شد 

استاد علیرضا اذر

خیلی دوست داشتم ببینمش 

بیشتر از دوسال پیگیر بودم 

پیگیر اینکه بتونم ببینمش بهش بگم شعرات عالیه

ببینمش و ذوق کنم 

ذوق اینکه چقدر ادم میتونه عاشق یه نفر باشه 

که این عشق نه از حضور بوده و نه از گرمای بودنش کنارت

این عشق کتبی بوده ، انگاری شعراش باهات درد و دل میکنه

انگاری صداش میگیرتت تو اغوشش و ارومت میکنه 


انگاری عشقه !

ن خوده عشقه 


یه تیکه از حکایت و اتفاقات دیدار با استاد علیرضا اذر عزیز


--

اولش باورم نمیشد ک دیدمش 

کلی حرف زدم باهاش کلی گپ ...

کلی قول گرفتم ازش 

و هرچی ک گذشت رو گفتم بهش 

دست مرا خواهد گرفت 

و من این صخره  را فتح خواهم کرد ..


ی مسافرت چند روزه ام با استاد در پیش دارم ترکم صحرا ♥

دوست پدرم

امروز یه اتفاق و خاطره جالب رو میخوام تعریف کنم ..


رفته بودیم برای ماه مبارک رمضان خرما بخریم که پدرم گفت بریم پیش اقای محمدی که یه تخقیف ام بگیریم 


اقای محمدی از دوستای بابام بود و ما هم راه افتادیم به سمت مغازه اقای محمدی 


وقتی رسیدیم خیلی شلوغ بود و تقریبا ساعتای 6 عصر بود 


و اینکه دوست بابام اومد کلی حال و احوال کردیم و بعد یه مقدار خرما خریدیم 


و بابا ام کلی گپ زد و اونم همین حین جواب مشتری ها دیگه رو میداد 


بعد یه چند دقیقه ای گف اقا زاده چه بزرگ شدن 


در ادامه مطلب را دنبال کنید !


خرما


دوست من سلام امیدوارم حالت عالی باشه، سجاد هستم یک وبلاگ نویس قدیمی ..
.
.
علاقه مند به ادبیات/تکنولوژی/روانشناسی
اهل ورزش مخصوصا دوچـرخـه سـواری (:
.
.
.
[ این وب سایت سرچشمه درون من است ]